تبليغاتX
Mamooshi

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:46
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:36
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  ღ♥ღ دوست دارم ღ♥ღღ♥ღ دوست دارم ღ♥ღღ♥ღ دوست دارم ღ♥ღ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:14
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:58
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                      

      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:57
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:51
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:39
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:36
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

یاد تو و فکر تو ثانیه ثانیه لحظاتم را پر کرده است،

و این چنین لحظه هایم را با مرور خاطرات می گذرانم

و با همین است که روزها و شبهایم می گذرند...

کاش رویای با تو بودن،

در پیچ و خم جاده ای گمنام باقی نماند!

و ان وقت من چگونه زندگی کنم؟

می دانی؟نمی دانم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:33
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

برف روی زمین تازه است. یاد بارون ظهر توی شهر می افتم. طبیعی بود که اون بالا 5-4 سانتی نشسته بود. یه دختر با موهای هایلایت از کنارم رد شد. به پاهام نگاه کردم که پوتین هام بهشون بود. چیزی که ازش مطمین بودم این بود که ناخواسته به اونجا رفته بودم.

احتمالاً ایستگاه 5 بود. همچین منظره ی دلپذیری رو تا اون موقع ندیده بودم. یه کوهستان برفی بی نهایت زیبا تو یه هوای گرگ و میش. فکر کردم شاید دم صبح باشه. یادم افتاد که چقدر دلم برای آخرین باری که اونجا بودم تنگ شده.

درست مثل یه سکانس بدیع از یه فیلم بود. حتی صدای موسیقی متن فیلم رو هم می شنیدم. پیانو آرامش بی حد و حصری به من می داد. چند قدمی که برداشتم فهمیدم دقیقاً کجام و از غرفه ی سابقمون چقدر فاصله دارم. باید کلبه چوبی رو دور می زدم. بی اختیار دویدم. گام های بلندی بر میداشتم و با هر پرشم مسافت زیادی رو طی می کردم که...

زیر پام هیچ چیز نبود. ترس دیوانه کننده ی سقوط در همان صدم ثانیه داشت قلبم رو از سینه بیرون می انداخت. وحشت تمام وجودم رو فرا گرفته بود. آخرین تصویری که دیدم آلاچیقی بود که یه زمانی تابلو غرفه ما بالاش بود. اما فرقش با آخرین باری که دیده بودمش فقط این نبود. یه آدم برفی غول پیکر که اندامش دقیقا مثل انسان بود وسط آلاچیق اضافه شده بود. یه آدم سفید بزرگ. وحشتناک بود.

تمام این چیزها در یک لحظه به ذهنم خطور کرده بود که بالاخره...

افتادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:28
  به قلم: تنها  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T